Tuesday, March 13, 2007


تاریخی از پنجشـيريان




پنجشـيريان عقيده دارند که زال پسرش رستم را از رفتن به پنجشير منع نموده وبه وی چنين توصيه کرده




به کجکن مـرو ای پسر زنهـار که سم ستورت شود پاره پار


که دريای پر قهر دارد ستيز گياهـی ندارد بجز سنـگ تيز





مردم پنجشير هر دو بيت متذکره را مربوط به شاهنامه فردوسی ميدانند.
عبور فاتحين:دره زيبای پنجشير در دل تاريخ از جهت داشتن معادن قيمتی و عبور شاهراه مهم تجارتی و لشکر کشی فاتحين از ساحات شمال و جنوب هندوکش شهرت فراوانی داشته است.
تاريخ پنجشير قبل از اسکندر چندان روشن نيست ولی معمولاّ می پندارند که اسکندر مقدونی در بهار ۳۲۷ قبل از ميلاد دره پنجشير را عبور کرده و به دراپاسکا(اندراب)رفته است و از راه کوشان دره غوربند بر ته است و به قولی دو باره کوتل خاواک را عبور کرده و به کاپيسا آمده است



نظامی گنجوی در سکندر نامه اشاره به لشکر کشی اسکندر به پنجشير تحت عنوان(گشودن اسکندر دژ دربند را بدعای زاهد)دارد.در سکندر نامه آمده است که سکندر خطاب به لشکريانش گويد






به لشکر بفرمود تا شد هزار درآيـند پـيـرامن آن حصـار



بخـر سنـگ غضبان خرابش کنند به سيلاب خـون غرق آبش کنند



چهـل روز لشکر شغب ساختنـد کز آن دژ کلوخی نيـنداختند





سپس سکندر رو به زاهدگوشه نشينی کرد و ازوی استمداد جست زاهد از سوز دل دعا نمود و آن دژ بيفتاد و افرداش سر تسليم نهادند
دربند ناحيه ايست در ابتدای پنجشير و خرابه (حصار دربند) تا هنوز در آنجا باقيست



Sunday, February 4, 2007


انجام نا معلوم


گرچنین بی وقفه جاری هر طرف خون می شود
نیست معلوم آخر این سرزمین چون می شود ؟

مردم صاحب وقار وارجمند این دیار
پایمال هرلعین و کافر ودون می شود

این قیامت بین، رسیده کله پوچان درمقام
زیر دست آنها علاّمه ما دون می شود

گر نگردد کوته از این مملکت دست فساد
ترس اینست آن هم آخر جزء قانون می شود

پول خیراتی چو سیل آید ، ولی بس نان گدا
یک شبه ازدزدیش ارباب ملیون می شود

کاخ امید کسی که خصم دین ازپا فگند
حسرتا ، دردا ، ببین کامروز وارون می شود

گرخدا جویان صاحب خامه گردد همصدا
مغز ها از کلهء جهّـــال بیرون می شود

ای قلندر! گرسکندر همنوای تو شود (1)
اززبان خامه بیرون شعر موزون می شود
مبارزه با هراس افگنی

اصطلاحی که دیگر فرسوده می شود




پس از امضای موافقت نامه صلح میان پاکستان و طالبان در پنجمین سالگرد رخداد حملات تروریستی یازدهم سپتامبر،نیروهای پراگنده طالبان در پاکستان چنان بسیج وتجدیدسازماندهی شده اند که از ایشان به عنوان یک دولت کوچک درنوار مرزی پاکستان نامبرده میشود "جنرال پارادایس" سخنگوی نظامی ایالات متحده آمریکا درباره تجدید قواه طالبان در پاکستان میگوید" پس از امضای قرار داد صلح با طالبان در آنسوی مرز تعداد حملات در طول مرز ها دو تا سه برابر افزایش یافته است به ویژه در مناطق جنوب شرقی افغانستان در امتداد شمال وزیرستان " این در حالیست که مشرف با امضای موافقتنامه با طالبان اظهار داشته بود که توافق با طالبان در شمال وزیرستان در بازگشت صلح به افغانستان یاری خواهند رساند " ولی اندیشمندان سیاسی درون و برون مرزی با این ادعای آقای مشرف موافق نبوده و در نخستین ساعات عقد چنین قرار دادی به بی نتیجه ماندن آن تاکید ورزیدند و پس از راه یابی نامه ملاعمر به رسانه های بین المللی دیگر هیچ جای شک دراینکه این قرار داد نتیجه ای عکس را در پی خواهد داشت باقی نماند درنامه ای که بوسیله ملاداد الله به وزیرستان فرستاده شد به خوبی پیداست که عقد این قرار داد نه برای پایان بخشیدن جنگ در افغانستان بلکه برای تشدید آن موثر میباشد ، آنچه ملا عمر خطاب به حامیانش در پاکستان مینویسد "سریعآ درگیری هایتان با نیرو های پاکستان را متوقف کنید ، این مبارزات آشفته نباید با جهاد واقعی اسلامی اشتباه گرفته شوند، جهاد در افغانستان جریان دارد به جای آن به ما برای مبارزه با آمریکایی ها و متحدین کافرشان در افغانستان ملحق شوید " (1)در عین حال سران طالبان و القاعده در وزیرستان و کویته مشغول دید و باز دید های خویش بوده و استراتیژی جدید برای حملات در افغانستان طرح مینمایند ، آخرین استراتیژی طرح شده از جانب طالبان در کویته دایر برجلوگیری تلفات طالبان در جنگها که به رسانه های گروهی راه یافته است چگونگی حملات طالبان را نشان میدهد که گفته شده است " به محض شروع عملیات نیرو های هوایی آمریکا طالبان باید به مناطق امن عقب نشینی کنند ، سپس هنگامیکه نیرو های ائتلاف با همیاری نیرو های افغان وارد عمل میشوند بمب های مخفی و حملات انتحاری طالبان کشته های بسیاری برای ائتلاف و نیرو های افغان به همراه خواهد آورد " همچنان در نتیجه این نشست ها نخستین گروه داوطلبان حملات انتحاری که بیشتر از چهار صدو پنجاه تن شامل آن میباشند نیز در وزیرستان شکل گرفت که هفتاد تن از آنان اهل کشو رهای عربی ، آسیایی میانه و سایر کشور های خارجی میباشند..آنچه حالا بنا به گزارشات و تحقیقات مراجع ضد تروریسم بین المللی واضح گردیده است اینکه افغانستان امروز دیگر مرکز تربیت و صدور تروریسم نیست بلکه این پاکستان است که پس از حمله آمریکا به افغانستان تبدیل به بزرگترین و مهمترین مرکز تعلیم و صدور تروریسم در جهان گردیده است طوریکه دولت انگلستان به شدت نگران موج تازه حملات دهشت افگنانه ای است که ریشه در پاکستان دارد ، بنا به اظهارات یکی از بلند پایه گان طالبان "اگر افغانستان در زمان طالبان مدرسه ای برای تعلیم و تربیت تروریسم بود ولی پاکستان هم اکنون به یک دانشگاه بزرگ برای تروریستان مبدل گردیده است "، و این پاکستان است که هم اکنون محل جلب نیرو های تازه نفس و تعلیم این داوطلبان میباشد. چنانکه آفتاب احمدخان شیر پائو برای نخستین بار اذعان کرده است که مناطق کوهستانی پاکستان اکنون قرار گاه تعلیماتی رزمندگان انتحاری میباشد ، همچنان پس از دستگیری یکتن از رهبران مدارس مذهبی قبیله ای پاکستان توسط نیرو های افغان این فرد اعتراف کرده است که در منطقه باجور در پاکستان در حدود پانصد تا ششصد دانش آموز برای جهاد و عملیات انتحاری آموزش میببینند از میان کسانی که رهبری قرار گاههای تعلیماتی را درین مناطق بر عهده دارند یکی جنرال حمید گل مدیر سابق آی اس آی و دیگری جلال الدین حقانی یکی از فرماندهان اصلی نظامی طالبان میباشند برعلاو ه صادق نور و بیت الله مسعود دو رهبر جوانی هستند که مسولیت آموزش انتحار کننده گان را بر عهده دارند و با استفاده ازنمایش فلم های که در آن از حملات انتحاری در بغداد تصویربرداری شده است جوانان را تشویق به اقدامات همسان در افغانستان میکنند "جالبترین نکته اینست که تعدادی از جوانان غربی بخصوص اتباع برتانیایی نیز در میان این جوانان دیده میشوند که برای آموزش در کمپ ها بسر میبرند(2)با درک چنین وضعیت ، مبارزه با هراس افگنی بیش از هر زمان دیگر مورد سوال قرار گرفته است ، دودلیل اصلی که مبارزه با هراس افگنی را در ابتدا از نظر افکار عمومی قابل قبول کرد شکل گیری بنیاد گرایی شدید و موجودیت افراد القاعده در افغانستان بود ولی حالا که پنج سال ونیم از تهاجم آمریکا بر افغانستان میگذرد چنان معلوم میشود که این دلایل دیگر فرسود ه میشوند اینکه متحد استراتیژیک آمریکا در "مبارزه با هراس افگنی " با کمک به نیرو های افراطی اسلامی توسط سازمان جاسوسی خود امکان گسترش هراس افگنی را فراهم میاورد در حالی که ایالات متحده به بهانه آن افغانستان را مورد تاخت و تاز نظامی قرار داده است دیگر جای سوال است ، که چگونه ایالات متحده و کشور های غربی بخصوص کشور های عضو پیمان ناتو میتوانند مدعی مبارزه با هراس افگنی باشند در حالیکه متحد استراتیژیک آنها با حمایت همه جانبه دوباره طالبان را پرورش و رواج میدهد آیااینکه آقای بلیر نخست وزیر انگلیس در سفر به پاکستان "به گفته خودش" هدیه ای 400 میلیون پوندی را برای مشرف تقدیم میکند آنهم برای رواج اعتدال در مدارس دینی مسخره نیست ؟باید پرسید آیا این 400 میلیون پوندهدیه است یا باج؟ رواج اعتدال در مدارس دینی یعنی چه ؟ آیا آقای بلیر نمیداند که ایالات متحده آمریکا بعد از حمله به افغانستان یکصد میلیون دالر برای کنترل مدارس دینی نثار مشرف کرد ؟ برای به دست آوردن این پول مشرف به ایالات متحده وعده داد تابرای مدارسی که از شیوه جدیدی که دولت به آنها طرح کند پیروی ننمایند مدارس شان مسدود و مسولین این مدارس باز داشت خواهند شد اما آیا کجای این وعده عملی گردید نه مدارس طرح دولت را پذیرفتند و نه دولت دست به بازداشت مسولین مدارس زد مدارس دینی در پاکستان در حقیقت منحیث نقطه فشار و باج گیری از غرب برای به کرسی نشاندن اهداف پاکستان مبدل گردیده است ، آنچه ازنحوه برخورد کشور های غربی به خصوص ایالات متحده آمریکا و انگلستان که از سیاست گذاران اصلی در مبارزه با هراس افگنی هستند بر میآید که افغانستان با یک بحران حتمی روبرو است اینکه این بحران درچه وضعیتی قرار دارد هنوز زود است تا پیش داوری نمود ولی آنچه را از واگذاری مناطقی در جنوب از جانب نیرو های انگلیس به طالبان به بهانه ای اینکه مناطق مذکور را به مردم واگذار مینمایم و نتیجه آن و هدیه ای 400 ملیون پوندی بلیر برای مشرف میتوان اثبات نمود اینکه دیگر در پایان بازیی در عقب نام مبارزه با هراس افگنی قرار داریم و گمان نمیرود که این بازی برای مدت مدیدی دوامیابد.

Thursday, January 11, 2007

افغان افغان کردن ديوانه وار


نمی دانم که اين عدم صمیميت من با کلمه ی افغان ريشه در کجا دارد؟ شايد به اين خاطر باشد که يک هزاره هستم و برای هزاره ها «اوغو» مترادف با ظلم٬ جنايت٬ غصب و تجاوز است. شايد مصلحت پيشه ها اينگونه نوشتن را نپسندند٬ اما چرا خود را سانسور کنيم؟ البته کلمه ی «افغان» يا «اوغان» در ميان ديگر مردمان کشور و منطقه هم تقريبا همين مفهوم را دارد. در تاريخ ايران٬ يکی از دوره های سياه تاريخ٬ دوره ی حکومت محمود و اشرف افغان در اصفهان است. در ميان اقوام چترال که در همسايگی افغان ها زندگی می کنند٬ هم نام افغان نام دلپذيری نيست. در اين مناطق هم «افاغنه» يا «پتان» تا توانسته اند به غصب زمين و قتل و کشتار آن مردم پرداخته اند. در ميان ازبيگ و تاجيک و ديگر اقوام افغانستان هم «افغان» و «اوغان» مفهوم خوش و دلپذيری ندارد.البته سوء تفاهم نشود٬ من مثل بعضی دوستان نيستم که بدی های فقط رقيب را بر زبان بياورم. اگر کسانی پيدا شوند که ديوانه وار مغول مغول کنند و چنگيز چنگيز بگويند٬ باز موضع من٬ به عنوان يک انسان زاده ی آن مرز و بوم همين است. البته با اين تفاوت که تکرار جنايت مغول و چنگيز در قرن بيست و يک را وحشيانه تر و حيوانی تر می دانم. در دوره ای که چنگيز «پروان» را آتش می زد و شهر «غلغله» را با خاک يکسان می کرد٬ در ديگر مناطق جهان هم وضع چندان مطلوب نبود. اما در دوره ای که ملا عمر افغان «پروان» را به آتش کشيد و باميان را با غلغله اش با خاک يکسان کرد٬ قرن بيست و يکم بود. در قرنی که ما شاهد جهانی شدن مفهوم حقوق بشر هستيم. جناياتی که پشت نام افغان در تاريخ دفن شده است٬ اگر شمرده شود و انصاف در بين باشد٬ کافی است که از پروار ديوانه وار اين نام خودداری کنيم. حداقل اين نام بر کسانی که قربانيان «افاغنه» بوده اند اطلاق نشود. آيا دلپذير است که ملل قربانی تجاوز مغول٬ مغول خوانده شوند؟کشوری را که «افاغنه» با خون ريزی و خون خواری تاسيس کردند افغانستان ناميده می شود و مردمی که در اين کشور زندگی می کنند با زور و نيرنگ افغان می نامند. واحد پول «افغاني» است. نام بسياری از مؤسسات ملی از قبيل «افغان فيلم» و غيره با خود پسوند و پيشوند افغان دارند. آيا اين افغان افغان کردن ديوانه وار نيست؟ در پشت نام افغان چه افتخاری نهفته است که ما با تکرار و تعميم اين نام می خواهيم آن افتخارات را به رخ جهانيان و يا شهروندان خود افغانستان بکشانيم؟ دوستم حبيب ميرزايی که عزيزی است بسيار با استعداد و بسيار جوان٬ وبلاگی گشوده است و نام آن «خرابات» و آدرسش «افغان» است. نمی دانم آن مجاهدی که آخرين سنگر مقاومتش در ارزگان در برابر «اوغونو» را از دست می داد٬ اگر می دانست که در فردای صد سال مقاومت٬ بهترين فرزندان مردمش زير آدرس «اوغو» کار فرهنگی خواهند کرد٬ چه احساسی می يافت؟ اگر «شيرين» و يارانش می دانستند که بعد از صد سال مقاومت٬ بهترين برادران شان جنايت سپاه «اوغان» را فراموش خواهند کرد٬ در آخرين لحظاتی که از کوه به قعر دره خود را می انداختند از چه دردی آه جگرسوز می کشيدند؟ از درد وحشيگری سپاه «اوغو» و يا پژمردن روحيه ی مقاومت در آستانه ی يکصد سالگی اش؟ من دوست دارم که رومی در کنار اسپارتاکوس بر ضد روم بجنگد٬ يک مغول در کنار اهالی شهر غلغله بر ضد لشکر چنگيز بجنگد. دل من مملو از مهربانی به آن جرمنی است که در کنار پارتيزان های لهستانی بر ضد فاشيزم هيتلری می جنگد. اما اينک تشويشم چيز ديگر است. می ترسم که هزاره باشم٬ اما در کنار سپاهی اوغان در ارزگان. می ترسم که تاجيک باشم اما همگام با طالبان ملا عمر افغان در شمالی. می ترسم که برده ی سياهپوست باشم و بر ضد اسپارتاکوس به نفع روم بجنگم. می ترسم که از اهالی بغداد باشم و همدست هلاکو خان شوم. دشمنی با افغان هدف نيست. بسياری از اين وقايع ديگر جزء تاريخ شده است. اما حرف بر سر اين است که اگر خاطرات صد سال مقاومت هزاره ها جزء تاريخ می شود٬ اگر تاراج شمالی جزء تاريخ می شود٬ تجاوزگری افغان و افغانيزه کردن ديگران هم بايد جزء تاريخ شود. آيا می شود که بر خون عدالتخواهی مردمی خاک انداخته شود و از ستمگری و تجاوزگری جمعی ديگر تمجيد و تقدير گردد؟ وقتی که مردمی صد سال بردگی٬ ستم و کشتار را فراموش می کنند٬ آيا حق آنان نيست که از ديگران انتظار داشته باشند که تجاوزگری امير عبدالرحمان را از سر بيرون کنند و جنايات نادر غدار و ملا عمر افغان را ديگر تکرار نکنند؟ اين توقع زيادی از سوی کسانی که صد سال قربانی توحش بوده اند٬ نمی باشد.افغان افغان کردن ديوان وار٬ بابای ملت خواندن يک ميراثدار جنايت٬ پشتو ساختن زبان سرود ملی و غيره فقط برای ارضای حس برتری جويی يک قوم عقب مانده است که در طی اين دو و پنجاه سال٬ بستر جنايت امير عبدالرحمان خان ها٬ نادر غدار ها و ملا عمر ها بوده اند. در غير اين هيچ افتخاری و هيچ خواسته ی مطلوب و قابل قبولی در پشت اين خواسته ها به چشم نمی آيد. کلمه ی افغان به غير از اينکه در ذهن مردم کشور جنايت و ستم را تداعی می کند و در ديد مردم جهان نماد عقب ماندگی و وحشيگری در قرن بيست و يکم است٬ ديگر چه مفهوم قابل افتخار و مثبتی را تداعی می کند که ما خبر نداريم؟

Tuesday, January 2, 2007



بابای ملت يا خاين ملی؟




بدنبال مرگ محمد ظاهر که حدود سه ماه پيش اتفاق افتاده بود، دولت تصميم گرفته است تا همراه با اعلام رسمی مرگ وی، جسدش را دفن کند. جسد محمد ظاهر که در سردخانه يک شفاخانه در کشور امارات متحده ی عربی می باشد، بزودی از آن جا به کابل انتقال داده خواهد شد. خبرنگار کابل پرس گزارش می دهد که آماده سازی تپه ی نادر خان واقع در شهر کابل به پايان رسيده و حتا جای قبر محمد ظاهر را کنده اند تا وی را در آن جا در کنار قبر ديکتاتور سابق نادر خان پدر وی دفن کنند. در همين حال يک منبع که نخواست نامش فاش شود ضمن تاييد خبر کابل پرس مبنی بر مرگ پادشاه پيشين افغانستان گفت که شرکت الکوزی که به شرکت چای الکوزی معروف است، سنگ قبر محمد ظاهر را در شهر دوبی کشور امارات آماده کرده و قرار است به کابل انتقال داده شود.
محمد ظاهر پادشاه پيشين افغانستان که در زمان زمامداری وی، کشور در جهل و عقب ماندگی نگاه داشته شده بود، در خوش گذارانی و عياشی زبانزد خاص و عام بود. مردم افغانستان تقريبا از دوره ی زمامداری وی خاطره ی خوبی را بياد ندارند. در زمان وی بسياری از روشنفکران و دگرانديشان در حبس و يا تبعيد بسر می بردند. همچنين در زمان وی دو نمونه از مشخص ترين جنايات عليه بشريت رخ داده که تاکنون چندان رسانه ها به آن نپرداخته اند. اولين جنايت در زمان وی کوچ اجباری بود که بر اساس معاهدات بين المللی مانند معاهده ی روم که افغانستان عضو آن است، جنايت مسلم شمرده می شود. جنايت واضح و مشخص ديگر در زمان وی، تجاوز جنسی بود. پادشاه پيشين از قدرت خود استفاده کرده و بسياری از دختران زيبا را از نقاط مختلف کشور به جبر و زور به عقد خود در می آورد و در حرمسرای خود نگاه می داشت. محمد ظاهر افراد مشخصی داشت که برای وی از گوشه گوشه ی افغانستان دختران زيبا را به کابل می آورد.
فردی معروف به غلام بچه يکی از کسانی بود که دختران زيبا را برای وی می آورد و يکی از مکان های خوشگذارانی ديکتاتور محمد ظاهر واقع در کارته پروان شهر کابل می باشد.
از سوی ديگر چند جنايت کار مسلم مانند سردار ولی در دوران اقتدار وی، دست به جنايات عليه بشريت زدند. سردار ولی اکنون زنده می باشد و از بيت المال ملت گرسنه ی افغانستان خرج می کند.
به نظر می رسد اکنون که محمد ظاهر مرده است، مرده ی وی نيز بلای جان مردم شود. چند روز تعطيلی عمومی اعلام خواهد شد و از پول مردم گرسنه هزينه های کفن و دفن وی پرداخت خواهد شد. معمولا در چنين مواقعی راه های عمومی مسدود می شود و شهروندان با مشکلات مواجه می شوند.
برای ترميم قبر نادر خان در تپه ی نادر يا مرنجان، 3 ميليون افغانی به فرمان کرزی هزينه شده است.
مرگ محمد ظاهر در حالی اتفاق می افتد که بسياری معتقدند که در قانون اساسی افغانستان به ناحق از او به عنوان بابای ملت ياد شده است. يکی از روشنفکران افغان در گفتگو با کابل پرس گفته بود که اگر محمد ظاهر بابای ملت است، پس بر پدر ما لعنت. محمد ظاهر بايد توسط محکمه ای عادل به جرم خيانت به وطن محاکمه می شد. رمضان بشردوست، وکيل مردم در پارلمان نيز به کابل پرس گفت که بايد ريشه های جنگ و خشونت را در دوران شاهی جستجو کرد

Friday, December 29, 2006

وقتي كه جهاد جرم است، تجاوز نيكوست
در سالروز تجاوز ارتش سرخ به افغانستان،‌ شور و شوقي براي تقبيح اين روز در دولت و مردم سراغ نمي شود، چرا؟گويند، ستمگران تاريخ برادران يكديگر اند، و به سخن مرتضي مطهري هرچند گاهي قدرت هاي جهاني رو در روي هم قرار مي گيرند؛ اما براي قطع كردن ملت هاي مظلوم و بيچاره ي عالم هماهنگ به حركت مي آيند. در اثر جهاد و مقاومت قهرمانانه مردم افغانستان اتحاد شوروي از ميان رفت، و ابهت ساير قدرت هاي جهان از اين بابت كه ملتي تهي دست قادر به شكست يك ابر قدرت شد، صدمه ديد. بدين ترتيب پيروزي مردم افغانستان در حقيقت تنها موفقيت در برابر شوروي نبود، بلكه پيروزي در برابر همه زورگويان تاريخ نيز بود.هر ملتي و هر كشوري روزي و روزهايي دارند، كه در آن روز به تقبيح آن مي پردازند و ياهم به جشن و پايكوبي مي پردازند و در چنين روزهايي فرد فرد يك ملت باهم پيوند مي خورند و ذهنيت مشتركي ميان آنها ايجاد مي شود و روابط ميان شان را مستحكم تر مي سازد. چه قدر بيچاره و ناتوان هستيم، كه از داشتن چنين روزهايي بي بهره ايم. اگر اقتصاد ورشكسته و ناتوان داريم. اگر ارتش ضعيف و بيچاره داريم. اگر كشور مان از ناگزيري محتاج ده ها كشور دور و نزديك است مي تواند، موجه باشد؛ ولي اين كه نمي توانيم، آزادي و استقلال خويش را جشن بگيريم و براي آزادي خواهي اظهار نظر نماييم و به تجاوز و تجاوز گري لعن و نفرين بفرستيم، جاي بسي درد و افسوس است.دولت بنابر دو دليل در اين راستا ميل و رغبت از خود نشان نمي دهد. يكي آن كه بسياري از دولت مردان در جهاد و مقاومت در برابر قواي اشغالگر شوروي سهمي نداشته وحتي كساني كه ازاين ميان در تاييد و پشتيباني از تجاوز قرار داشتند و اكنون توقع نبايد داشت كه چنين افراد به تقبيح و نكوهش از ششم جدي بپردازند. دليل دوم اينكه دولتمردان افغانستان وقتي به موقعيت و جايگاه خويش مي نگرند، خود را بهره مند از استقلال رأي و عمل نمي بينند؛ بنابر اين آن كه آزاد نيست، و قادر به آن نيست، كه مستقلانه بينديشد انتظاري از آن براي تقبيح تجاوز شوروي نبايد داشت.
دولت افغانستان و نهاد هاي وابسته به اجانب در درازاي پنج سال پسين چنان برآزادي و آزادگي تاختند و چنان آزاده مردان اين سرزمين را به توبيخ و سرزنش گرفتند كه چشم ها از ديدنش گريان و گوش ها از شنيدنش نالان است.علاوه برآن كه تحسين وآفريني برجهادگران كس نگفت، براي كنار زدن آنها ترفند هاي گوناگوني بكار بسته شد. گاهي به نام جنگ سالار و زماني غير مسلكي و يا هم زير عنوان ناقض حقوق بشر برجان آن ها حمله بردند. فقر و بيكاري اين جهاد گران از يكسو، توهين و استهزأ نهاد هاي وابسته به بيگانه از سوي ديگر فضا را چنان تيره و تار ساخته است، كه ديگر در ذهن و روان ملت ارزش ها جا كرده اند و زندگي معني و مفهوم خود را از دست داده است.بيهوده نيست كه گفته مي شود، اگر خواسته باشي، آزادي ملتي را بگيري، بايد تاريخ آن ملت را مسخ نمايي و آن ملت را بي قهرمان گرداني

Wednesday, December 27, 2006

شمشیر داموکِلِس "عدالت انتقالی" بالای سر جبههء متحد - از آغاز پروسهء ائتلافی صلح بن، در آستانهء هر رویداد مهمی مانند لویه جرگه های ‏اضطراری، قانون اساسی، انتخابات و... ناگهان سرو کلهء بلندگویان حقوق بشر و ‏سازمانهای عریض و طویل پیدا می شد و با سکوت معنی دار در مورد دولتهای دست ‏نشاندهء شوروی و پاکستان (کمونستان و طالبان)؛ "جنگسالاران" را بعنوان نقض کنندگان ‏حقوق بشر به باد انتقاد گرفته و دوسیه های بلند و بالایی را به رخ شان می کشیدند تا به یک ‏جناح خاص دولت ائتلافی فرصت مانور سیاسی برای تضعیف جبههء متحد (یعنی تصفیهء مجاهدین ‏و مقاومتگران) داده شود. ‏ در حقیقت این فارمول در مورد سایر شعار های اصولی مانند دموکراسی، اصلاحات اداری، ‏مبارزه با فساد و تحکیم دولت مرکزی نیز صدق میکرد. طوریکه شعار های اصولی فوق ‏الذکر مانند شمشیر دموکلس ‏sword of Damocles‏ بر بالای سر نیرو های مقاومت ضد ‏طالبان قرار می گرفت تا دولت ائتلافی را از وجود آن عناصر تصفیهء نماید. استفادهء ‏مداوم از این تاکتیک، به حدی متداول گردید که ماهیت شعار های اصولی فوق را به ابتذال ‏کشیده و نیت شعار دهندگان را نزد افکار عامهء مردم ما به شدت زیر سوال برده است.‏ ازباب توضیح، داموکِلِس در افسانه های یونانی یکی از درباریان و چاپلوسان دیونیسوس، ‏سلطان خودکامه سیراکوز بوده که همیشه در بارهء خوشبختی وعظمت دیونیسوس به مبالغه ‏سخن می گفته است. دیونیسوس برای تنبه، وی را به مهمانی شاهانه دعوت میکند. داموکِلِس ‏غرق در شادی و خوشی بود که ناگهان متوجه شد شمشیری با یک موی اسب در بالای ‏سرش آویخته است وامکان داشت با کمترین حرکت و تکان، موی اسب پاره شود و شمشیر ‏بر فرق سرش فرود آید. با مشاهده این شمشیر فهمید که جاه و جلال فرمانروایان تا چه حد به از دست رفتن آسایش و ارامش آنان تمام می شود. از این افسانه، اصطلاح شمشیر ‏داموکِلِس در ادبیات سیاسی گرفته شده که مقصود از آن عبارت است از یک خطر حاد، یک ‏تهدید همیشگی که دایما وجود دارد و هر حرکت و واکنش را ناممکن می سازد. (بر گرفته ‏از فرهنگ علوم سیاسی اثر مینو افشاری راد و علی آقا بخشی)‏ به نظر برخی آگاهان، حال نیز مانند پنج سال گذشته در زمانیکه آقای کرزی فعالانه مشغول ‏برنامه ریزی برای برگزاری جرگهء قبایل در دو طرف سرحد است، با انتشار خبر احیای مجدد جبههء متحد برای دفع هر گونه ‏اعتراض احتمالی از سوی عناصر مقاومت ضد طالبان به این عملیه، صدای حقوق بشر و ‏عدالت انتقالی – بمثابهء شمشیر داموکِلِس بر سر اعتراض کنندگان - بلند شده و بخاطر ‏جنایات جنگی اشک های تمساح ریخته می شود، آنهم از طرف کسانیکه طالبان و حکمتیار ‏جنایتکار را به مصالحه و آشتی فرا می خوانند. ‏